تبليغاتX
مجمع پریشانی

اين روز ها دلتنگي من به خاطرعشق است ، آخر همه دوستانم با تمسخروانكار، ازعشق سخن مي گن! شايد تو بتوني درك كني ، چرا كه عشق براي من تنها راه حل حيات و يگانه عامل معنا بخش زندگي محسوب مي شود . دلبستگي هايي كه به زيبا ييي ها مي توان داشت و آن لحظه هاي ناب كه انسان را سر شار از زندگي مي كند ، همه و همه مفهومي از عشق را براي من تدا عي مي كنند . به گونه اي كه دنيا را پر از زيبايي ها ي دوست داشتني مي بينم . زيبايي هايي كه مي توانند موجب دل بستگي باشند . غرق در آدم ها مي شوم و چنان مي انديشم كه هر كدام از آدم ها (هم اين ها كه هر روز مي بينم ، هم آنها كه در جاي دگر هستند  ) دوست داشتني هستند ، ومي توانند من را به بينهايت برسانند . مي خواهم هريك از آدم ها رابه آغوش بكشم ،با مهرباني در ايشان بنگرم و چون ابر گريه كنم . هوم... كوتاه اينكه در اين لحظات از راه رفتن نيز شرمسارم ! چرا كه هر لحظه ممكن است حيات را زير پاي خويش جا بگذارم . كاش مي شد پرواز كرد ! ... من هر شب خواب ميبينم كه مي توانم پرواز كنم و باورم شده كه بالاخره يه روز مي توانم پرواز كنم .

-         علاقه من به تو همراه با لطافت و دلنگراني است – مي داني !

اين همه نا راحتي كه در من ميبيني به خاطر اين هست كه نمي توانم درك كنم در اطرافم چه مي گذرد ، دركي از زمان ندارم و همچنان پريشان و سرگردانم ! از اينكه لحظه ها اينگونه فاني مي شوند و از اينكه نمي توانم از زمان و مكان بگذرم غمگين مي شوم ! اندوهي درژرفناي سينه ام لانه مي كند و حلقه هاي اشك، مرا در آغوش مي فشرند ! هوم...

زماني كه نمي توانم از آدم ها دركي داشتنه باشم ، و حرفهايشان و رفتارشان برايم گنگ مي شود اندوهناك مي شوم . تو مي داني چرا آدم ها با هم بيگانه اند ؟ و از خويش و از ديگري گريزانند ؟! چگونه مي توانم برايت از آنچه مي بينم و آنچه درك مي كنم سخن بگويم ؟ كاش تو حرف هايي را كه براي نگفتن هستند درك مي كردي !  چگونه مي توانم برايت از كوه  ، درخت، آسمان ، آب ، آن چشمه ساران و سخره ها و شايد دشت ها و گل هاي تشنه سخن بگويم ، در حالي كه درونم پر از غوغا شده و دلنگران و انديشناكم !؟  حرف هاي زيادي با تو دارم . مي خواهم برايت از شب و از ستارگان حرف بزنم . حرفهايي كه نه مي توان گفت و نه مي توان نگفت ! ... هيچ ميدانستي ! ممكن است آرماني ترين عشق نيز به دليل پيچيدگي احساس ها –در عين آرماني بودن- مفهومي كاملا متفاوت يابد ؟ .... هوم...

در دور دست ها مرا به نزد خويش مي خوانند !

شب خسته است و ستارگان مي درخشند .

ابديت زمان را به سخره گرفته ومرا حيران و سرگردان رها ساخته تا در خويشتن فرو روم .

در دور دست ها صدايي آشنا به گوش مي رسد .

گردشي حزن آلود دردفتر خاطره ها ،

صدايي غمگين مي گويد ديگر به هيچ اميدي دل مسپار.

در دور دست ها مرا به نزد خويش مي خوانند ،

همين نزديكي ها صدايي آشنا و مهربان به گوش مي رسد،

اين بار فرياد مي زند..... !

توهم  شنيدي ميم!؟

 

+

مرزی وجود دارد که فرا تر از آن بجز سقوط و تباهی چیزی نیست . جایی که آزادی نابود شده باشد، فقط زندگی خصوصی باقی می ماند ، آن هم به میزانی که وجودش تحمل شود .!

دیگر سیاست مفهومی ندارد ، سیاست فقط جایی که آزادی باشد امکان پذیر می شود . حاکمان خود میگویند ، احساس می کنند،می فهمند و قضاوت می کنند و حتی به تنهایی  به شادی و احیانا به برگزاری یاد بود ها و بزرگداشت ها می پردازند ! و مردمان از هر نوع شادی محروم می مانند ، به انزوا رانده می شوند و در انزوای خود به تکرار ذکر های ارائه شده از سوی حاکمان می پردازند ، یا تو بگو به تمرین نقش هایی که قرار است روبروی حاکمان ایفا کنند مشغول می شوند !

همه ما در برابر واقعیت خشن و وحشیانه ای که در برابر آن دیگر هیچ کاری از دستمان بر نمی آید تسلیم شده ایم . خود را نسبت به مسائل اجتماعی بی تفاوت نشان می دهیم ، و به این می اندیشیم که هیچ تو تالیتاریسمی از درون مغلوب شدنی نیست و تنها ممکن است احیانا با آشوب و خون ریزی به قسم دیگری (توتالیتاریسم) بدل شود .

علاقه به سیاست به حالت تعلیق درآمده است.

پرورش آگاهی همگانی از راه جدال آزادانه مغز ها صورت می گیرد ! و حال که همه مغز ها را کرم زده ، هیچ امیدی نیست  ! .............

 

+

گيا هان تشنه و معطر، سخره ها ي خشن ،راه هاي مال رو وجريان خسته و ملول آب چشمه  ! و همه آنچه در كوه بود ، احساس نشاط وميل به زيبايي  وزندگي را در پهناي وجود آدمي گسترش مي داد ! چه لحظه هاي نابي است كه انسان را به ابديت وصل مي كند .و تو غرق در حيات  و سرشار از زندگي مي شوي!

اين مسافرت كوتاه و كوه نوردي و گفتگوهلي بين راه با دوستان م مرا به تآمل واداشت ! آدمهايي كه با ايشان معاشرت داشتم با استفاده از ادراك حسي يا تو بگو ديدن ، شنيدن و ... به نوعي از شناخت علمي به وجوه  اقلاني دست يافته اند ، اما اين به معناي فلسفه ورزي نيست ! پاره اي ار گزاره ها كه براي يكي هيچ گاه چيزي جز حرفهاي پوچ و بي معني نيست ، ممكن است نزد ديگري وسيله پديد شدن ژرفترين حقايق باشد .ارتباط و تفاهم نياز مند آن است كه ما از خويشتن آگاه باشيم ،يعني هرچه خود آگاهي فرد وسعت يابد انعطاف او نيز بيشتر خواهد شد !

+

این حرف که : همه افراد جامعه باید باهم برابر باشند ، یک دروغ گنده است ؛

اگر برابری همه افرادی که در یک جامعه زندگی می کنند ، نه یک واقعیت ، که یک ایده آل مطلوب است ، این کمکی به تغییر شرایط نمی کند .

این حرف که افراد جامعه همه با هم برابراَند ، دقیقاً همان چیزی است که جامعه می خواهد بشنود . این حرف خود گواه این است که هنوز به اندازه کافی کاری انجام نشده است ؛

 

جامعه آزاد ، توانسته است تفاوت ها را با هم آشتی دهد . مطرح کردن برابری انتزاعی افراد جامعه حتّا  به عنوان یک ایده ، به استثمارجامعه  و محدود کردن آزادی ها مشروعیت می دهد .

باید درک ما از سرزمین بهتر جایی باشد که در ان مردم بی هیچ ترسی بتوانند با یکدیگر متفاوت باشند .

برای تغییر شرایط باید برابری بد امروز را آشکار کنیم . اطمینان دادن به روستائیان که دقیقا مثل شهر نشینان از بیمه و خدمات درمان یا سایر خدمات مثل مخابرات و پست و... برخوردار هستند ، و اطمینان دادن به معلمان و پرستاران و سایر کارمندان دولت که در نظام پرداخت هماهنگ حقوق به همه یکسان هستند ، در حالی که آشکارا خلاف این است ، چیزی جز مضاعف کردن بی عدالتی یی نیست که در حقّ شان اعمال شده است .

این تحقیر خیر خواهانه در نهایت چنان می کند که افراد جامعه در رسیدن به این ایده آل مشکوک باشند . معلمان نسبت به نابرابر اعمال شده نسبت به کارگران هیچ واکنشی نشان نمی دهند ! و همینطور دیگران !

هر کس می خواهد با خودش (و فقط با خودش) و نه با هیچ کس دیگر برابر باشد .  دهان همه باز است و کار همه گنده گویی شده است .  سخن راندن همچون رها کردن باد شکم رفتاری فاقد معنا است ! مفاهیم مختلف از معنا تهی گشته اند (یا تو بگو پر معنا ) .

نوعی اعتراف همگانی به گناه ، برای رها شدن از گزش های تیز وجدان ! معنای دیگر این گفتمان است (صحبت مردم از شرایط بد و نا برابری ها): یعنی این که همه ظلم را پذیرفته ایم ، با هم از کنار مسائل عبور کرده ایم ، با هم گند کاشتیم ! و این گفتمان بهترین کار برای کاستن از خفت خواری و مظلت هست ...

 

 

+

 

«  ای آنکه بی ارتکاب گناهی آبستن شدی، بگذار گناه کنم بی آن که آبستن شوم ! »

 

+

سلام ....

بیاین به گونه ای دیگر به این مسئله بپردازیم ! اینکه آیا زندگی معنایی دارد ؟! آیا درمرگ معنی و مفهومی هست؟! آیا می توان برای زندگی و یا برای مرگ هدفی و یا غایتی تصور کرد ؟!  منظورم این نیست که پاسخی داده باشم و یا بگم چنین توانایی رو دارم ! مرادم این هست که معنا داری این پرسش را بپذیریم و با نفی معنا از این پرسش خود را از روبرو شدن با آن باز نداریم ! به قول بعضی ها فرض محال که محال نیست ! هوم . .

شاید این نگرانی که من  در مواجهه با این پرسش با آن روبرو هستم به خاطر نوع زندگی من یا بهتره بگم جهان پیرامون من باشه ! منظورم این هست که زندگی انسان در دنیای کنونی(باید گفت انسان در جامعه مدرن یا انسان در جامعه ای که با علم وصنعت سر وکار دارد) در حال پیشرفت هست و این پیشرفت و یا بگو رشد !_ همینطور ادامه دارد تا ... تا !؟_  همینطور در بی نهایت ادامه می یابد .

با توجه به این مسئله چنین زندگی ای نباید پایانی داشته باشد ! مرادم این هست که بگویم همیشه امکان بهتر شدن برای کسی که در حال پیشرفت زندگی می کند وجود دارد . بنابر این چنین به نظر می آید که این انسان به کمال نمی رسد، و به حد اعلای زندگی دست نمی یابد . و چهره ای از زندگی بر او پوشیده خواهد ماند ! واز بخشی از زندگی محروم می ماند یا تجربه هایی در زندگی هست که او نمی تواند لمسشان کند  . زیرا برای رسیدن به کمال مطلوب باید تا بی نهایت پیش رفت  !؟ (نا محدود بود)

این درحالی است که انسان در روزگارپیشین ، همهُ چهره های زندگی را درک می کرده و وجودش مملو از زندگی بوده است ؛ و زندگی در روز های واپسین عمر همه دارایی خود را به انسان ارزانی می داشته ! و دیگر هیچ نکته مبهمی نبوده که اندیشه انسان را مضطرب سازد و یا اینکه دیگر انسان دغدغه حل معمایی نداشته ! در کهنسالی تجربه جدیدی نمی توانسته برای این انسان دغدغه باشد . به جز مرگ ! که مرگ میتوانسته برای این انسان شیرن تر از عسل جلوه کند ! هوم ... به این خاطر این انسان از زندگی رضایت دارد ویا معنی زندگی را درک می کند واز زندگی روحانی حرفها دارد_ . . . و از مرگ خشنود است !

این در حالی است که انسان صنعتی(انسان متمدن) در جریانی قرار دارد که بطور مداوم به وسیله افکار و اندیشه ها ی نو تغذیه می شود و غنای بیشتری پیدا می کند .

در چنین حالتی می توان خود را خسته یافت . ! ولی نمی توان خود را سر شار از زندگی احساس نمود .

گرچه دهشتناک به نظر می آید ! اما حقیقت این است که هرگز نمی توان حتی یک قسمت ناچیز از آنچه را زندگی روحانی بدون وقفه ایجاد می کند به چنگ آورد ! فقط می توان به طور موقت  و نه هرگز به طور قطعی از آن بهره گرفت ! البته اگر در پی زندگی معنا دار باشیم!

به گمانم به همین خاطر است که مرگ در نظر انسان امروزی بدون معنی است . و لذا چون مرگ فاقد معنی به نظر می آید ،زندگی نیز برای انسان امروزی فاقد معنی تصور می شود : زیرا در این حالت یعنی پیشرفت  بدون معنی (به خاطر مرگ بی معنی ومزاحم)، زندگی نیز تبدیل به حادثه ای بی معنی می شود .

 

 

+

انسان ميان زورقي كاغذين به درياي بي كران اراده افكنده شده،دريايي كه نه غايتي دارد،نه پاياني و نه سمت و سويي،دريايي كه درافتادن با آن تنها در صورتي ميسر مي شود كه انسان با جان خود خطر كند ،و كنار آمدن با آن تنها در صورتي ميسر مي شود كه انسان خود را رها كند و از دغدغه بي حاصل ايجاد نظم و سامان دادن به خود رها شود

حرف از غار تاريكي است  كه در آن همه رد پاها به يك جهت مي انجامد ؛ يا غاري كه هركس پا در آن نهد ديگر بيرون نمي آيد .... هوم

 

كتاب  ريشه هاي رومانتيسم  / آيزايابرلين/ترجمه عبدالله كوثري

با اين جمله از جوزف باتلر استارت مي زند كه : هر چيز همان است كه هست ، ونه چيز ديگر .

در آخرمي خواهد بگويد :

پاسخي يگانه به مسائل انساني ممكن است مايه ي تباهي باشد ، و ما اگر معتقد باشيم تنها يك راه حل براي همه مفاسد آدمي وجود دارد و اين راه حل را بايد به هر قيمت كه شده به مردمان تحميل كرد ،در اين صورت احتمال آن هست كه به جباري مستبد و ستمگر تبديل شويم ،زيرا اراده ي ما براي برداشتن موانع موجود در راه تحقق اين راه حل سرانجام به نابودي همان مردمي مي انجامد كه آن راه حل براي نجات آنها عرضه شده است.

اين فكر كه ارزش هاي گوناگون و ناسازگاري وجود دارد،و نيز كل مفهوم كثرت و بيكرانگي و نقصان همه پاسخ ها و تدبير هاي انساني ،از دست آوردهاي رومانتيسم است؛ و اينكه پاسخي واحد كه مدعي كمال و صحت است ،خواه در هنر و خواه در زندگي ،نمي تواند كامل و درست باشد .

مي توايند برا آشنايي بيشتر با جنبش رومانتيسم و روشنگري در غرب به اين كتاب مراجعه كنيد/هوم

 

+

بايد آغازيد ! چگونه و كي؟ تو بگو، و چرا ؟!

اينكه چگونه مي توانم شناختي عميق از خود داشته باشم ، و اينكه چگونه مي توانم در اين ميانه  خود را از بيگانه بازشناسم ، و خود را در يابم  و بيابم  مساله اي ست كه همزاد من هست و همواره مرا به خود بازداشته !

به گمانم روابط انساني اين ظرفيت را دارند كه من را به نوعي از خودشناسي نزديك نمايند ؛ چرا كه همواره در ارتباطم با ديگران درحال بازنمايي بخشي از خويشتن هستم ، و خود را به گونه اي عرضه مي كنم كه هستم ! حتي آن زمان كه به نوعي خود سانسوري روي مي آورم ، و بخش هايي از خود را به تاريك خانه مي رانم تا پيدا نباشند ، خود را آنگونه كه هستم عرضه مي كنم ؛ يعني وجودي كه گرچه به زعم خويش زكاوت و زيركي يا دور انديشي داشته است ، در حقيقت  بزدلي و جهالت و ترس را كه از ار كان وجودش هستند به كار گرفته است !

و اين ظرافت در باز شناسي خويش مي تواند من را با خودم آنگونه كه هستم روبرو كند . به ويژه  درروابطم با افرادي كه  مرا خوب نمي شناسند و تنها مرجع شناخت من توسط ايشان خودم هستم ، و قتي براي اولين بار با فردي روبرو مي شوم ، خود را در ميدان مبارزه ميابم ، به گونه اي كه هجوم بيگانه بر خويش را به خوبي درك مي كنم ، و مي بينم كه چقدر از خودم بيزاربوده ام  و سعي در مخفي كردن خود داشته ام  ! اينجا ميدان مبارزه واقعي و دهشتناكي هست كه من همواره در اين ميدان شكست خورده ام ! اما از اينكه در ميدان مانده ام و به مبارزه تن داده ام خرسندم  وهمچنان براي خود بودن و اصيل بودن مبارزه ميكنم ! 

+

لابد اگه ازمان بخوان يه  مستبد نام ببريم اسم محمد رضاشاه  ، رضا خان يا اگه بيشتر به ذهنت فشار بياري صدام ، هيتلر و استاليني به ذهنت بياد ! خوب . اما من اولين اسمي كه به ذهنم مياد اسم خودم هست ! بعد تك تك آدم هايي كه مي شناسمشان تا برسه به تو ؟!

به دوستانم ،اساتيد و هم كلاسيام و دختر همسايه حتي به بقال و رفتگر محله كه توجه مي كنم ميبينم استبداد در اخلاق همه مان ريشه هايي تنيده كه به وضوح قابل ديدن هست !

اخلاق جمعي و تلاش براي بهتر شدن و خوب بودن را در اين ميان ، به ندرت مي توان ديد ! و  تو گويي يا فت نمي شود ...؟! و چه مقتدرانه بر اين عدم اخلاقمندي وبر اين عدم آگاهي صحه مي گذاريم !

معمايي در كار نيست ،خواست قدرت در نهاد ما قديمي و ازلي هست ! و يحتمل ابدي ؟!  اينجا از قبح چيزي سخن درميان نيست و يا توصيفي در كار نيست و سوال اين يا آني و چرا يي آين وآن در ميان نيست . حتي حرف رد صلاحيت اين و تاييد آن و يا حرف از  ارجحيت محمد رضا بر قبلي ها يا بعدي هايش نيست ! حتي حرف اين نيست كه رئيس جمهور و يا وكيل ملت بهتر است دكتر باشد يا آخوند يا نه اين و نه آن ! حرف بر سر اين هست كه اينجا همه از استبداد بهره وافر دارند . در اين جا همه يا ظالم هستند و يا مظلوم و روش زيست جز اين گونه را ندانند !

حرف در اين هست كه اين قوم همه دندانهاي وجدان را از بيخ كشيده اند و ديگر وجدان گازشان نمي گيرد و مزاحمت هاي بي موقع درد دندان (ببخشين ! همان وجدان درد ) كسي را نمي آزارد !

و روشنفكران ما ( تو بگو دندان پزشكان ما ) نيز فاقد تكنولوژي كشت دندان و يا دندان مصنوعي و هر جايگزين مناسب ، هستند ...

هيچ ميداني به كجا ميبرندمان ؟! گاه براي رفع نياز هاي معنوي مي تواني سخنراني و يا كتاب اخلاقي بخواني و يا از حفظ گفته هاي معنويت گرايان را تكرار كني ، تلوزيون زحمت همه را كم كرده ! خود مي انديشد ، مي فهمد ، مي گريد ،و مي نالد و تو در اين ميان نظاره گري صامت و بي تحرك كه به حد اعلا كيفور خواهي شد . و كتب و نشريات هم برا آنها كه از اين منبع سير نشده اند برنامه هاي مناسبي تدارك ديده ... نوش جان همگان .  اينجا سخن مي پراكنيم و تو خود جمعشان بنما  / و پايان چه دهشت ناك خواهد بود . ؟!

+

برا خالي نبودن عريضه چند خط از دفترچه يادداشت اتفاقات روزانه نويسيده مي كنيم .!

گران فروش محله را ديدم ، كه ذكر مي گفت و مي رفت تا كسب حلالش را آغاز كند ! گاه سبحان الله ، گاه الله و اكبر ...  و پشت بندش صلواتي ادا مي كرد تا ناراستي هايش رابا شفاعت  اصلاح كند  !

امروز جماعتي را ديدم كه براي خريد تخم مرغ صف طويلي را دنبال مي كردند ، لابد آخر پاييز جوجه كم آورده اند و حالا با خريد  تخم مرغ ، جوجه جايزه مي دهند ! صف سیمان و آهن و بنزین و گاز و حالا تخم مرغ لابد فردا صف رای و انتخابات هست ! همه شرکت کنید خوبه !

. . . مادرم  گفت اينكه دين نداري به خودت مربوطه ! اما نمازت رو بخون !

 ... خدا براي بودن به ذهن او نياز دارد واو براي زيستن هيچ نيازي به خدا نداشت !

هيچ چيز تغيير نكرده است و با اينهمه ،همه چيز به طرزي متفاوت و جود دارد ... 

 

لره داشته از جايي رد مي شده ، مي بينه يه عده رو مي خوان دار بزنن ، سوال مي كنه آقا چرا ميخوان اينا رو بكشن ؟  آقا هه مي گه اينها كمونيست هستند !  لره مي گه كمونيست هستن يعني چي ؟ ميگم چرا ميخوان دارشون بزنن ؟ آقا هه ميگه كمو نيست هستن يعني ميگن خدا نيست ! به همين خاطر ميخوان بكشنشون .!  لره كمي فكر ميكنه و بعد با تعجب ميگه : مگه هست ؟!

 

+

 

از باغ ها و مزارع پوشيده از برف مي گذرم، دامنه كوه  با برف هاي خيره ،ولجوجش ،بيشتر از هميشه خودنمايي مي كند . همه خواسته ام از اين سفر، تنهايي با خويشتن خويش هست . جاده پر از برف و يخ زده است و ماشين جلوتر نمي رود . هوا ي سرد و روان نژند ، مانع از پياده رفتن من نمي شن . راه افتادم ، نمي دونم چن ساعت طول كشيد ، بالاخره رسيدم . توي راه به اين فكر مي كردم كه كوه ،توي اين هوا ،اون هم تنهايي ! مي تواند لذت بخش باشد ؟ آيا من مي توانم بدون حضور ديگري!(هر كس) شاد باشم ؛طراوت داشته باشم و بينديشم!؟

مي تواني تصور كني ؟ ! اين فضاي وسيع و گم شده ميان تپه ها و سخره ها؛ عظمتي هولناك دارد! ؛ با ريزش پياپي بهمن ؛ اضطرابي جانكاه در نهادم احساس مي كنم ! و من خودم را تنها ! و تو بگو هيچ، ديدم ! چقدر وحشتناك . لحظه هايي بر من گذشت تا اين كه خودم را يافتم . در اينجا و درآن انتها ي دشت، كوه ها و سخره ها با ان همه ابهت نتوانستند خود نمايي كنند، برف همه  كوه و همه متعلقاتش را به سخره گرفته و اجازه خود نمايي و ابراز وجود به هيچكدام نمي دهد . همه چيز يك رنگ ، پوشيده از برف !  ومن چون نقطه اي اضافي ؛ نا همگون مي نمايم ؛ آشفتگي عميق روحي وجودم را محو كرده .

همه آنچه بوده ام ،نيرومند تر از هميشه خودنمايي مي كند تا شايد درخششي در آن برهوت داشته باشد ، چنانكه من بتوانم وجود خودم را دريابم  ، خودم را بيابم . و اين درخشش توام با فرسودگي من بود . مگر مي شود بدون فرسودگي منبع انرژي، تابشي ايجاد كرد؟ و هرچه شعاع تابش بيشتر فرسودگي بيشتر .

هيچ مي داني چه مي گويم ؟! زمان به نوميدي سپري مي شود . ومن بار ها در ميان انبوه برف گير افتاده ام تا شايد راه به جايي برم ، محل اميد ويا پناهگاهي ،براي كه ؟ براي اين همه بيگانه در من؟ . من ميخواهم با خويشتن خويش تنها باشم ؛ ميخواهم خودم را ببينم ! نمي دانم پس از گذشت اين همه بيگانگي با خويشتن خويش  ! مي توانم چهره خودم را از ميان اين همه نقاب باز شناسم؟

من پر از ديگرانم ، من پر از ديگرانم ! آه ،آه ، آه ؛ چه اندوه جانكاهي ! هوم.....

با خويشتن خويش تنها بودن ، يعني ديگر كسي نبودن ؛ من پر از ديگرانم !

تنهايي را در نمي يابم ، آه چه دردي ، من پر از ديگرانم ؛ خود را در اين ميانه باز نمي شناسم ؛ به عبث در جستجوي خويش هستم!

صدايي به گوش مي رسيد كه فرياد مي زد و مي گريست : مي گريست كه آه ! از اين پس ديگر هدفي براي سرگرداني بي پايان خود جست و جو مكن . . .

اينجا يا آنجا ، يكسان آسوده خواهيم بود .

 

+